www.rezapolad.com

Jun 24, 2008 at 17:41 o\clock

داستانهای جالب

by: rezapolad   Category: داستان

جو چهار سال بود كه از ترس و فكر اينكه زير تختخوابش جن و هيولا هست رنج ميبرد و مرتب برای درمان ميرفت پيش يه روانپزشك. ولی متاسفانه پيشرفت خيلی كم و ضعيفی توی بهبوديش داشت و فرقی نكرده بود. به همين دليل يه روز بيخيال روانپزشكش شد و تصميم گرفت راههای ديگه ای رو امتحان كنه.
چند هفته بعد يه روز جو و روانپزشكش همديگه رو توی يه سوپرماركت ديدند. روانپزشك با تعجب ديد كه حال جو خيلی خوب شده و خيلی پر انرژی و خوشحال به نظر مياد.
جو گفت: دكتر! خيلی جالبه! من معالجه شدم!
دكتر: خيلی عاليه. تو خيلی بهتر از قبل به نظر ميای. چطوری اينطوری شدی؟
جو: من رفتم پيش يه دكتر ديگه و اون منو توی يك جلسه درمان كرد!
دكتر: يك جلسه؟! چطور ممكنه؟!
جو: اون دكتر رفتاردرمانی ميكنه.
دكتر: رفتاردرمانی؟! چطوری تو رو توی يك جلسه معالجه كرد؟!
جو: اوه! خيلی آسون! اون به من گفت كه برم پايه های تختخوابم رو ببرم!

Mar 5, 2008 at 14:23 o\clock

عشق يه كودك

by: rezapolad   Category: عمومی

با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،
ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود.
ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید.
من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.
من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''
تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....! خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!''
من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!

Mar 5, 2008 at 13:49 o\clock

عاشقانه

by: rezapolad   Category: عمومی

تو  مثه  ماه   قشنگی ، تو  شب  شعرای   نابم

                                   من  یه  لبخند  قدیمی ، رو  لب عکس  تو قابم

                            تو مثه  سیب  گلابی ، مثه  بیداری  تو خوابی

                            عمریه چشام رو بستم ، یه دفعه بیا به خوابم

           

Mar 5, 2008 at 13:49 o\clock

عاشقانه

by: rezapolad   Category: عمومی

زود زودی ! دیر دیرم ... 
من یه آواز اسیرم ...
 تو  مثه  ماه   هلالی  ! نازنین ! جای تو خالی !
زیر ضربه های رگبار...
 تشنه ام ! تشنه ی دیدار ...
 من رو به خاطره نسپار...
نگو   رویای  محالی  ! نازنین ! جای تو خالی !
خیسم از حضور بارون ...
 من رو از سرما نترسون ...
 توی چله ی زمستون ...
 لحظه ی تحویل سالی ! نازنین ! جای تو خالی !
بی تو گریون با تو شادم ...
 ای علاقه ی دمادم ...
 سیب جادویی آدم ...
مجرمی   اما  زلالی   ! نازنین ! جای تو خالی !
وقتی بودی زنده بودم ...
 دل از اینجا کنده بودم ...
 مثل یه پرنده بودم ...
حالا تو  شکسته  بالی  ‚ نازنین ! جای تو خالی !
مثه رقص برگ زردی ...
 به شهاب شب نوردی ...
خواب دیدم که برمی گردی ...
 توی کنج خوش خیالی ‚ نازنین ! جای تو خالی !

Feb 29, 2008 at 20:08 o\clock

از عشق

by: rezapolad   Category: عمومی

 

از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است ...

 

                       من عاشق تو هستم ، این گفتگو ندارد ...